تبليغاتX
< ÞÇáÈ æ ßÏåÇí ÌÇæÇ > y شهدا



با تشکر از بازدید شما از این وبلاگ

در روز های آتی مجددا بازدید فرمایید.

                          کانون فرهنگی شهادت

با ارائه نظرات خود (از طریق قسمت عاشقان )ما را در خدمت به  شهدا یاری کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387;ساعت 15:54;  توسط گمنام;  | 

 

۲۴ تیر ماه سالروز ولادت

رهبر عشاق

سید علی خامنه ای

 مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387;ساعت 16:5;  توسط گمنام;  | 

 
 حلول ماه
رجب
ماه خدا
ماه نجات از را مناجات
را
به تمامی مسلمانان تبریک عرض می نماییم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387;ساعت 20:4;  توسط گمنام;  | 

 

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

خداوند در حدیثی قدسی می فرماید :

"ای داود ،اگر آنها که به من خدا پشت کرده اند. می دانستند چگونه انتظار آنان را می کشم و چقدر مشتاق ترک نافرمانی آنها هستم از شدت شوق جان می دادند واعضای بدنشان از فرط عشق به من از یکدیگر می گسست."

 


 

 

رسول اکرم ( صلی الله): شیطان انسان را از دو طریق گمراه می کند

1-تکبر                    2-یاس و نومیدی از رحمت خدا

 


شخصی از امام علی پرسید : بزر گترین گناه چیست؟

آن حضرت فرمودند : مایوس و نو مید شدن از رحمت اللهی

 


امام صادق (علیه السلام) می فرماید:

شیطان به لشگریان گفت اگر در سه کار  بر آدمی مسلط شویم ، دیگر باکی ندارم و هر عملی کند قبول درگاه خدا نیست:                                                       

1- بزرگ شمردن کار خیر                                                      2- فراموش کردن گناه            3- خود پسندی


امام زمان :

"من در همه حال از احوال پیروانم با خبرم"

 

«پس مراقب اعمال خویش باشیم...»


سخنی از امام  خمینی (رحمت الله علیه):

 

"عالم محضر خداست، در محضر خدا گناه نکنید"

چشم زهرا را گنه خون می کند 

                                                حال زینب را دگر گون می کند

هر زمان که عاشقی مجرم شود

 قلب مهدی را چه محزون می کند


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387;ساعت 20:3;  توسط گمنام;  | 

اگر کار برا ی خداست پس گفتن برای چه ؟             

 ( شهید خرازی)

 


 

برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما شود، باید اخلاص داشته باشیم.

شهید همت


حب الحسین سرالاسرار شهداست                                              (شهید آوینی)

 

 


امام زمان شما، حضرت مهدی است.لحظه ای از دعا برای سلامتی ایشان غفلت نکنید و گرفتاریهای خود را به واسطه ایشان رفع کنید.

(شهید موحد دانش)

 

 


ماهی یکبار به قبرستان شهدا برورید و درس مبارزه و ایثار وگذشتن

از دنیا را فرا گیرید.

(شهید ناصر کاظمی)

 


 

اولین وصیت من به شما راجع به نماز است و به شما وصیت میکنم قرآن را بیشتر بخوانید، بیشتر بشناسید، بیشتر به آن عشق بورزید.

(شهید علمدار)

 

 


ای خدا تو را به خون شهدای عزیز و همه ی بندگان خوبت قسم می دهم شهادت را در همین دوران نصیبم کنی.

(شهید  احمد کاظمی)

 

 


در زمان غیبت منتظر واقعی کسیست که منتظر شهادت باشد.

(شهید زین الدین)

 


 

قدر همدیگر را بدانید و به هم نیکی کنید ،سعی کنید در بین شما رابطه ی برادری به معنی واقعی برقرار باشد.

(شهید تکلیمی)

 

 


سر مبارک امام عشق بر روی نی رمزی است بین عشاق ،یعنی این است بهای دیدار.                     

    (شهید آوینی)

 


 

من آموخته ام که زندگی مادی نکبت بار است، نباید منتظر باشیم که مرگ ما را فرا گیرد،خودتان را مهیای سفر آخرت کنید.

(شهید موحد دانش)

 

 


سعی کنید با خدا دوست صمیمی شوید، خواهید دید خیلی لذت بخش است.                                                                

  (شهید احمد حسینی)

 

 


  اگر در جستجوی امام زمان هستی ، او را در میان سربازانش بجوی

(شهید آوینی)

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387;ساعت 11:15;  توسط گمنام;  | 

شکر خدا اولین برنامه کانون  با بر پایی ایستگاه صلواتی شروع شد . 

جا داره که از شهرداری منطقه ۸ و شورا یاری لشگر غربی وخصوصا

بچه های با صفای هیئت جوانان نورالمهدی(عجل الله) تشکر کنیم .

ان شائ الله بزودی عکس های اولین ایستگاه صلواتی رو  وبلاگ نمایش می دیم.

تعدادی از عکس ها رو در ادامه مطلب می تونید ببنید.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387;ساعت 11:13;  توسط گمنام;  | 

چند خاطره کوتاه و خواندنی از حاج حسین خرازی

۱- این آخر ها زیاد بحث می کردم با هاش . قبلا نه. گفته بود گردان را برای عملیات حاضر کن ، خودت برگرد عقب . گردان را آماده کردم . خودم نرفتم. به ش گفته بودند. گفتند حاجی کارت دارد .رفتم . تا من را دید، گفت « تو چه ت شده ؟ قبلا حرف گوش می کردی.» ته دلم خالی شد. گفتم« حاجی!» گفت «جانم!» گفتم « از من راضی هستی؟ ته دلت ها ؟ » گفت « این چه حرفیه ؟ نباشم ؟ » رویش را برگردانده بود. برگشتم اصفهان . دیگر ندیدمش ، هیچ وقت.

۲- گفت « بشین بریم به دور بزنیم.» رفتیم . – من کارامو کرده م. دیگه کاری توی این دنیا ندارم . دعا کن برم دیگه بسه هر چی مونده م.یک ریز می گفت. پریدم وسط حرفش . گفتم « مارو آورده ای این حرفا رو بزنی؟ کی بود می گفت هوای خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکی از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که می گی کار دیگه ای ندارم؟ ما همه مون به ت احتیاج داریم ...» من حرف می زدم، او گریه می کرد.

۳- نشسته بود ، زانوهایش را گرفته بود توی بغلش . هیچ وقت این طوری ندیده بودمش ؛ ساکت شده بود.ناراحت بودم.دلم میخواست مثل همیشه باشد؛ وقتی می دیدیمش غصه هامان از یادمان می رفت. گفتم « چه قدر مظلوم شده ای حاجی .» سرش را برگرداند،فقط لب خند زد.



۴- گفت « بگو نمی آد . » قطع کرد. گوشی را گذاشتم . گفتم « می گه نمی آم.» گفتند « بی خود . یعنی چی نمی آم ؟ دور بزن ببینم .» از دو طرف گرفته بودندش ، همین طور آوردند توی ماشین . گفتم « خدا خیرتون بده. مگه این که حرف شما رو گوش کنه .» توی جلسه ، همه حرف زدند، نظردادند ، بحث کردند. حاج حسین ساکت نشسته بود. گوش می کرد فقط ، یکی گفت « حاجی نظر شما چیه ؟» گفت « هرچی شما بگین.»

۵- فرمان ده ها شلوغ می کردند، سر به سرش می گذاشتند. باز ساکت بود. کاظمی گفت« حاجی ! حالا همین جا صبحونه مونو می خوریم ، یه ساعتی می خوابیم ، بعد هم هرکسی کار خودش .» گفت « من باید برم خط.با بچه های مهندسی قرار گذاشته م. » زاهدی بلند شد رفت بیرون . سوار ماشین حاج حسین شد ، بعد فرو کردش توی گل. چهار چرخ ماشین توی گل بود. گفت « حالا اگه میتونی برو!» لبخندش از روی صورتش پاک شد. بی حرف ، رفت سوار شد. دنده عقب گرفت. ماشین از توی گل درآمد. رفت.

0۶- خوابیده بود. بحث می کردیم. این قدر داد و فریاد کردیم که از خواب پرید . « چیه ؟ چی شده ؟» گفتم« این می گه واسه چی خاک ریز نزدی برامون.» گفت« خب چرا نزدی؟» گفتم « آقا جون ! وسط روز روز که نمی شه خاک ریز زد.» بلند شد، نشست .« روز و شب نداره. پاشو بریم، بینم می شده خاک ریز بزنی و نزده ای.»

۷- از سنگر دوید بیرون . بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان. گفتم« بیا پدر جان . اینم حاج حسین.» پیرمرد بلند شد، راه افتاد . یک دفعه برگشت طرف من. پرسید « چی صداش کنم؟» « هرچی دلت می خواد.» تماشایشان می کردم. حاج حسین داشت با راننده ی ماشین حرف می زد. پیرمرد دست گذاشت روی شانه اش. حاجی برگشت، هم دیگر را بغل کردند. پیرمرد می خواست پیشانیش را ببوسد، حاجی می خندید، نمی گذاشت. خمپاره افتاد . یک لحظه ، همه خوابیدند روی زمین. همه بلند شدند؛ صحیح و سالم. غیر از حاجی.

۸- قرار بود خط را به بچه های لشکر هفده تحویل بدهیم ، بکشیم عقب. گفت « برو فرمانده های گردان رو توجیه کن، چه طور جابه جا بشن.» رفت توی سنگر. نیم ساعت خوابیدم . فقط نیم ساعت . بیدار که شدم هر کس یک طرف نشسته بود، گریه می کرد. هنوز هم فکر می کنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.

۹- بی سیم صدا میکند:- محمد ، محمد ، حسین ... محمد ، محمد ، حسین. اسم حاج حسین ش مال کد فرماندهی لشکر بوده. حالا هم که حاجی شهید شده، کد را عوض نکرده اند. ولی صدا دیگر صدای حاج حسین نیست. میزنم زیر گریه. حسین آقایی می گوید « چرا گریه می کنی؟ گوشی رو بردار.»

۱۰- جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان . می ری حاج حسین رو می بین. سرت رو می گیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...» در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد مین ؛ زود بلند شد. حتا برنگشت عراقی ها رانگاه کند . صاف آمد پیش من نشست . زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « بزن و بگوبشونو که دید.» گفتم «خب ؟»گفت « حاج حسین شهید شده.»

۱۱- ما را به خط کردند . از اول صف یکی یکی اسم و مشخصات می پرسیدند، می آمدند جلو. نوبت من شد. اسمم را گفتم . مترجم پرسید «مال کدوم لشکری ؟» گفتم « لشکر امام حسین.» افسر عراقب یک دفعه پرید. موهایم را گرفت به طرف خودش کشید. داد زد « حسین ؟ حسین خرازی؟ » چشم هاش انگار دوتا گلوله ی آتش ؛ سرم را انداختم پایین ، گفتم«نه.»

۱۲- نصفه شب بود که زنگ زدند، خبر حاجی را دادن.تا صبح نخوابیدیم؛من و خانمم و بچه هایم . نشستیم گریه کردیم.



۱۳- گفت «بیا اول بریم یکی از دوستان حسین رو ببینیم. بعد می ریم بیمارستان .» دستم را گرفته بود، ول نمی کرد. نگاهش کردم ، از نگاهم فرار می کرد. گفتم «راستشو بگو. تو چه ت شده ؟ خبریه ؟ حسن ما طوریش شده ؟» حرفی نزد. دیگر دستم را رها کرده بود. گفتم « حسین ، از اول جنگ دیگه مال ما نیست. مال جنگه ، مال شماها. ما هر روز منتظریم خبرشو بهمون بدن. اگه شهید شده بگو من یه طوری به خانمش بگم.» زد زیر گریه.

۱۴- توی خانه شان یک وجب جا بود فقط . این قدر که خودان تویش بنشینند. نمی دانم ان همه آدم چه طور می رفتند تو و می آمدند بیرون. پدرش ایستاده بود دم در. دست انداخت گردندش . ساکت بود. بغلم کرد و گذاشت حسابی گریه کنم . همان جا دم در ازمان پذیرایی کردند.

۱۵- موقعی که بچه بود، مکبر بود؛ تو همین مسجد سید که ختمش را گرفتیم، سوم و هفتم و چهلمش را هم گرفتیم.

1۶- تو وصیت نامه اش نوشته بود « اگر بچه م دختر بود اسمش زهراست ، پسر بود، مهدی.» مهدی خرازی الآن مردی شده برای خودش.

1۷- من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته ومن قتلته فدیته و انا دیته.

منبع:

کتاب خرازی             رهی رسولی فر               انتشارات روایت فتح

.............................

به زودی در این بخش از شهدای نسن هم خواهیم نوشت. به امید خدا

..............................

برای مشاهده عکس ها و مطالب بیشتر از شهدا بر روی گزینه های  زیر کلیک کنید

                                       

خرازی و باکری و چمران                                    وزوایی و بروجردی و کاظمی 

هادی و متوسلیان و آوینی                                تفحص

زین الدین و همت و صیاد                                   رستگار و موحد دانش وهاشمی

پلارک و کریمی و علم الهدی                              علمدار و نامجو وباقری  

 

    

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387;ساعت 11:12;  توسط گمنام;  | 


 

اللهم العن بن مرجانه

دوستي داشتيم که حاضر جواب بود يکي از دوستان که با او صميمي‌تر بود گفت:«ما را که سر دعاهايت فراموش نمي‌کني؟» جواب داد :«هرگز !شما را به طور خاص ياد مي کنم» بچه‌ها که مي‌دانستند حرف او خالي از مزاح نيست،‌ پرسيدند:«حالا چه مواقعي بيشتر به فکر ما هستي؟» گفت:«در زيارت عاشورا آنجا که آمده است،اللهم العن ابن مرجانه».

منبع :کتاب فرهنگ جبهه

کارش تمومه

هواپيماهاي دشمن که در آسمان منطقه ظاهر مي‌شدند بچه‌هابا ضد هوايي , کلاشينکف حتي با سنگ آنها را نشانه مي‌گرفتند به تصور اينکه بالاخره اونو مي‌زنن، در اين ميان گروهي بودن که خيلي جدي کاغذ و قلم به دست مي‌گرفتن و چيزي مي‌نوشتن بعد به کساني که تيرشون خطا مي‌رفت مي‌گفتن:«ولش کن بذار بره کارش تمومه شماره‌ شو برداشتم، مي‌دم شهرباني، پدرشو دربيارن.

بزن بزن

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»


 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 34

 

 مین کاجی

جهت آماده سازی منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی میدان های مین دشمن را که به صورت گسترده در سراسر منطقه وجود داشت خنثی می کردیم . به یک مین کاجی برخورد نمودیم که خیلی حساس شده با کوچکترین حرکت یا تکانی احتمال انفجار آن بود . از طرفی نمی شد آن را رها ساخت چون وسط معبری که مدت ها زحمت آن را کشیده بودند قرار داشت . بالاخره شهید حمزه بابایی داوطلب خنثی سازی آن شد و با شهامت تمام آن را از زمین در آورده مشغول خنثی سازی شد . 

                        طنز جبهه

 در این هنگام چاشنی مین در دستش منفجر گردید و منجر به قطع دو انگشت دست او شد در بیمارستان پزشکان معالج از او پرسیدند : دستت چطور شده ؟ به شوخی می گفت : لای در رفته است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387;ساعت 11:11;  توسط گمنام;  |